close
تبلیغات در اینترنت
تصمیم قطعی گرفتم که ازدواج نکنم ...
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

انجمن پزشکی درمان وب

تصمیم قطعی گرفتم که ازدواج نکنم ... تصمیم قطعی گرفتم که ازدواج نکنم ... ....................................................................... سلام دوستان عزیزم... من دختری تقریبا ۲۴ ساله هستم تا این سن فراز و نشیب زیادی توی زندگیم تجربه کردم الان در حال ادامه تحصیل در مقطع ارشد هستم، با توجه به یه سری مسائل از جمله ( مسائل مالی، اعتیاد پدرم، از همه مهمتر سوختگی قسمتی از بدنم‏) و... تصمیم قطعی گرفتم که  ازدواج نکنم... ولی چند تا مشکل این وسط وجود داره که بدجور داره اذیتم میکنه: ۱‏)…

تصمیم قطعی گرفتم که ازدواج نکنم ...

تصمیم قطعی گرفتم که ازدواج نکنم ...

تصمیم قطعی گرفتم که ازدواج نکنم ...

.......................................................................

سلام دوستان عزیزم...

من دختری تقریبا ۲۴ ساله هستم تا این سن فراز و نشیب زیادی توی زندگیم تجربه کردم الان در حال ادامه تحصیل در مقطع ارشد هستم، با توجه به یه سری مسائل از جمله ( مسائل مالی، اعتیاد پدرم، از همه مهمتر سوختگی قسمتی از بدنم‏) و... تصمیم قطعی گرفتم که  ازدواج نکنم...

ولی چند تا مشکل این وسط وجود داره که بدجور داره اذیتم میکنه:

۱‏) جوری که بقیه میگن چهره زیبایی دارم و اطرافیان اکثر اوقات از همه لحاظ ازم تعریف میکنن به همین خاطر خواستگار زیاد دارم ‏( ولی اونا که ازمشکلات من خبر ندارن کافیه از یکیش با خبر بشن  اونوقت نظرشون کلا عوض میشه.

۲‏)‏ مادرم بشدت اصرار داره ازدواج کنم بهش میگم مادرمن کی با این شرایط با من ازدواج میکنه (میگه هر کسی بالاخره مشکل داره این که دلیل نمیشه،بعدشم بابات که هیچی نداره اگه ما بمیریم هیچکس نیست ازت حمایت کنه‏)‏.

۳‏) از طرفی از بی کسی و تنهایی میترسم‏، چون بخاطر بی پولی و مشکل پدرم هیچکسو نداریم. نیاز عاطفی شدید، کمبود محبت، بی کسی و تنهایی، نیاز مالی،  نیاز جنسی‏ و ... اینارو چیکار کنم؟‏!‏

از طرفی با این همه مشکل کدوم آقایی حاضره با من ازدواج کنه... حتی چند بار تا مرز خودکشی رفتم، ولی نتونستم. خدا منو ببخشه بخاطر همه این ناشکری...

میخوام با امید ادامه بدم به زندگی . فقط دوستان عزیزم لطفا راهنماییم کنید چطور ادامه بدم که این تصمیم ( یعنی مجرد موندن ‏)‏ کمتر اذیتم کنه؟‏! چطور ادامه بدم که کم نیارم؟ چون من محکوم به تنهاییم تا ابد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۱۸
---------------------------------------------------------------

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۲:۰۸ کیمیا
تصمیم اشتباهی گرفتی هیچوقت ادم نباید تسلیم بشه تو دانشجوی ارشدی میتونی کار کنی و پول در بیاری و یه جهاز خوب واسه خودت جور کنی این از مشکلات مالی.
مشکل اعتیاد پدر هم خیلی ها داشتن و ازدواج کردن از این بابت هم نگران نباش.
سوختگی بدنت هم فکر نمیکنم مسئله ای باشه مردم با دیابت نوع یک و سرطان و ام اس و فلجی ازدواج میکنن سوختگی که چیزی نیست.
مامانت حرف های درستی بهت زده هر کسی بالاخره یه مشکلی داره شما دختر نجیبی هستی همین برای اقایون یه دنیا ارزش داره.
ما هم سنهای شما از این فکرها زیاد میکردیم ای من محکومم به تنهایی و کسی منو دوست نداره و از من بدبخت تر نیست الان کافیه عاشق بشی و یه امیدی پیدا میکنی که فکر میکنی میتونی کل دنیارو فتح کنی.

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۰ من م
عزیز دلم غصه تو دل منو لرزوند. قربونت برم این حرفایی که زدی هیچ کدومش دلیل براین نیست که ازدواج نکنی.
سوختگی بدنت مگه چقدر حاده واصلا چقدر میتونه تاثیر داشته باشه؟
یا اعتیاد پدرت هم همینطور .عزیزم توکلت به خدا باشه. هرچی میخوای از خودش بخواه .چرا نا امیدی؟ هیچ وقت به حرف شیطان گوش نده.
شاید حرفام کلیشه بنظر بیاد. تو دلت بگی ای بابا صداش از جای گرم درمیاد.
باور کن حقیقت زندگیمون رو خودمون میسازیم.  از لطف وکرم باریتعالی هبچ وقت هیچ وقت نا امید نشو.از خودش بخواه ... یه مرد خوب و مهربون سر راهت میذاره  که فقط روی ماه ودل پاک وصافت رو میبینه انشاالله.

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۴ نرگس313
واسه درمان سوختگی اقدام کردی؟
شاید خودت بزرگش کردی؟بعد بالخره شما ظرافتتو که از دست ندادی من مرد نیستم که بگم واسه من مهم نیست ولی هستن هنوز کسانی که عقلشون به چشمشون نباشه،مثلا یکی از فامیلای ما اصلا قیافه ی طرف واسش مهم نیست و میگه زن باید بساز باشه:)
ضامن مردم که نیستی که خودتو محکوم به مجرد بودن میکنی !
امیدوارم به زودی بهترین قسمت،نصیبت بشه،بعد دوست من تا خدارو داری از تنهایی و بی کسی نترس ،
شبیه شعاره اما واقعیته
خواهر و برادر هم نداری؟اگر شرایطشو داری نیمه شب بلند شو با خدا راز و نیاز کن و نماز شب بخون این  حسی که کسی همیشه هواتو داره تمام وجودتو میگیره 
و ان شاءالله به زودی همسری نیکو نصیبت بشه:*

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۲:۲۵ ُsina
خیلی پسرا هستن که باز هم با این شرایط حاضرن با شما ازدواج کنن
این دلایل که اوردی چیزی نیست که
مهم اخلاق و فرهنگه
زیباییم که خداروشکر داری
الکی حساس نشو
ما پسرا مثل شما دختزا فکر نمیکنیم
ممکنه تو از شرایط خودت بدت بیاد ، اما حداقل این چیزا برای من یکی چیز خاصی نیست
ممکنه یه نفر مثل من تو سرنوشتت باشه
صبر داشته باش آبجی

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۲:۵۷ ابراهیم
شما خودتون، خودتون محکوم دارید می‌کنید.
تا به امروز به چند نفر از خواستگاراتون این موضوع گفتید؟؟؟
چرا وقتی نظر چندتاشون نشنیدید، قضاوت می‌کنید و خودتون در پایین‌ترین سطح در نظر می‌گیرید؟؟
چرا ناشکری می‌کنید و خودتون دست‌کم میگیرید؟؟

مجرد بودن به هیچ وجه قابل توجیه نیست. اون دنیا چی می‌خواید بگید وقتی ازتون می‌پرسن عمرتون صرف چی کردید؟؟ جوانیتون؟؟ زیبایی‌تون؟؟ محبتتون؟؟ جسمتون برای چه چیزی فرسوده کردید؟؟

چرا فکر می‌کنید با ازدواج مشکلاتتون بیشتر می‌شه؟؟ برعکس وقتی متاهل باشید در رحمت الهی و روزی و... بیشتر سمت شماست تا منه مجرد.

از کجا معلوم: شاید داماد خانواده به کمک همتون بیاد و غیر شما، خانوادتون هم دوست داشته باشه؟
دو نفری کمک خانواده‌تون بکنید.

آخر مدرک و سرکار رفتن و... یک خوشحالی زودگذر هست. شما نمی‌تونید با قوانین دنیا مقابل کنید و مجرد بمونید. این نیاز در همه است و خداوندگار ما انسان‌ها، مارو جفت آفریده تا با هم به آرامش برسیم نه اینکه مجرد بمونیم

باور کنید ما نیومدیم این دنیا که مدرک دانشگاه بگیریم و باهاش کار خفن پیدا کنیم، اما برای ازدواج و تکمل و بهتر شدن همراه هم، اومدیم.
دو روز دیگه همه‌ی مدارک هم میگیرید و میشید هیئت علمی و... اما فکر می‌کنید همین‌هارو نمی‌تونستید بصورت متاهلی بدست بیارید؟؟

باورهای اشتباهی دارید. کنارشون بزارید و منطقی به آیندتون فکر کنید.

آقایون به اون بدی‌ها که شما در این وبلاگ می‌بینید یا می‌خونید و تصور می‌کنید، نیستن.
خیلی هم ساده هستن و پیچیدگی‌های خانم‌هارو ندارن و رفتار و رفلکشن ساده و خاکی هم دارن و همه چیزشونم واضح و روشن هست.
ازشون دیو نسازید

اصل زندگی خانواده است. زیربنای همه چیز، به چه حقی خودتون می‌خواید محروم کنید از این حق.
با خواستگاراتون درمیان بزارید و مطمئن باشید هستن افرادی که قبول کنند.

الآن ازدواج کنید لطفا دو روز دیگه داستان کمی با الآن فرق میکنه.

خواهرم مجردی از بین بردن خودتون هست. شما می‌تونید خوشبخت باشید
در حق خودتون ظلم نکنید

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۱۸ شرلوک هلمز
اگه ازدواج حلال همه مشکلات باشه پس مادر شما هیچ مشکلی نداره و خیلی خوشبخته! ازش بپرسید آیا واقعا اینجوریه؟
ازدواج راه حل مشکلات نیست بلکه اگه واقع بینانه بهش نگاه کنی مشکلات خاص خودشو داره.
فکر نکن کسی از راه میرسه که جهنمتو بهشت میکنه بلکه اگه خودت نخوای هیچ بهبودی تو زندگیت ایجاد نمیشه.
متاسفانه ما تو جامعه ای زندگی میکنیم که بچه ها هرقدر باهوش و پاک و زیبا باشن بازم چوب اعتیاد و فقر والدین رو میخورن شاید الان زندگیت اسف بار باشه ولی حداقل آرامش نسبی داری و دایره مشکلاتت کوچکتره. 
پس چاره چیه؟ یه هدف معقول و حساب شده برای خودت انتخاب کن که یه نقطه برجسته تو زندگیت باشه مثلا تحصیلاتت رو ادامه بده یا بچسب به کاری و مستقل باش بعد خودتو از همه نظر آماده کن و از بین کیس هات یه انسان خوب رو انتخاب کن لپ مطلبم اینه که این راهش نیست که با ازدواج از مشکلاتت فرار کنی بلکه اوضاع بدتر هم میشه در عوض خود قابل افتخارت رو بساز و به جای زانوی غم بغل گرفتن و افکار صدتا یه غاز آستین همت و غیرتت رو بالا بزن بلکه بتونی بقیه افراد خونوادت و ا ز منجلاب نجات بدی حتی پدرت رو درمان کنی پس همت کن و ایده آل هات رو خودت بساز 

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۳ {{{حامد
تا اونجا که من متوجه شدم شما اعتقاد به ازدواج داری ولی فکر می کنی شرایطت جوریه که کسی باهات ازدواج نمی کنه پس برخلاف میل باطنیت قید ازدواجو زدی.
از اون طرف طبق گفته خودت خواستگار زیاد داری و زیبا هم هستی. پس به خواستگارهات کامل شرایطت رو بگو به نظر من اگه خودت دختر پاکی باشی حتما هستند پسرهایی که حاضرند با توجه به مشکلاتت باز هم باهات ازدواج کنند. اگه کامل به خواستگارهات شرایطت رو بگی فوقش اینه که منصرف بشه و بره. به هر حال تنها شانست و تنها راه درست همینه. به خدا توکل کن. هیچ دختری کامل و بی نقص نیست .
موفق باشی.

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۳۷ محمدی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
شکر و ستایش فقط مخصوص اوست
اوست که صاحب همه چیز و قادر به همه چیز است

سلام علیکم خواهر گرامی
هیچکدام از مسائلی که عرض کردید (از جمله مسائل مالی، اعتیاد پدرتان، سوختگی قسمتی از بدن تان، فراز و نشیب های زندگی تان و ..) مانعی برای ازدواج شما نیستند .
خواهرم ، نا امیدی از رحمت خداوند، بدترین گناه هست و شما فقط و فقط به خداوند توکل کنید و به او اعتماد کنید، بروید و ببینید خداوند چه میخواهد از شما (رضایت او در لحظه لحظه عمرتان تا نفس آخر) ، از قرآن و سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله  و احادیث و شیوه زندگی اهل بیت علیهم السلام تبعیت کنید، مطمئن باشید به چیزهایی در زندگی دست خواهید یافت که  شیرین تر و بزرگتر و برتر هر چیز دیگری هستند. شما اطاعت کنید از خدا و سعی و کوشش در راستای رضایت و اطاعت خدا  در زندگی داشته باشید، و بعد از آن هر چه خداوند برایتان مقدر کرده بپذیرید و شاکر باشید.
شما از گناهان دوری کنید و به آنها اصلاً نزدیک نشوید ، اصلاً گناه نکنید (تمام سعی خودتان را بکنید) از ذکر و یاد خدا در این مورد و تمام زندگی تان کمک بگیرید ، آنگاه که هر زمان شما از گناه فاصله بگیرید، چندین قدم به خداوند نزدیکتر خواهید شد و گشایشی در کارها و اضطراب و نگرانیتان حاصل خواهد شد و خودتان و مسیر زندگی و نگاهتان و درک تان متحول خواهد شد.
از خود شناسی شروع کنید و تمام نماز هایتان را اول وقت بخوانید و با قرآن انس بگیرید. قرآن و نماز به تو خواهند گفت و خواهند نشان داد آنچه را به دنبالش هستید و باید باشید.

از خداوند بخواهید و دعا کنید که همسر شایسته و با ایمان و با اخلاق نصیبتان کند، در نمازتان زیاد دعا کنید و فقط از او بخواهید، البته شما هم بایستی از هر گناهی در طول زندگی تان تابحال داشته اید توبه کرده و از این پس فقط در پی رضای او باشید و تمام سعی خودتان را در راستای رضایت و خواست او  و روش زندگی درست بکار بگیرید آنگاه هر چه قسمت شد و تقدیرتان شد بپذیرید و صابر و شاکر باشید و بدانید که خدا با صابران است.
در راه اطاعت از خدا و رضایتش ، متحمل سختی ها و آزمون هایی در زندگی خواهد شد، و همه اینها امتحان خداون برای آزمودن اخلاص و اطاعت و باور شما خواهد، پس در آزمون ها صبور باشید و از راه خدا و دستور او منحرف نشوید. باشد که رستگار شوید.
زیاد از این دنیا نخواهید چراکه هر آنچه هست در آخرت هست.
خداوند مادرتان را سلامتی دهد و پدرتان را عافیت از تمام ضررها و شر ها قرار دهد و هر دو را از رحمت خویش بهره مند کند، ان شاء الله
خداوند خیرتان دهد و خواهشاً این بنده حقیر را دعا بفرمایید.



۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۸ صبا

اولا ک تو محکوم نیستی

اما قرارم نیست خودتو بکشی برا ازدواج نظر من اینکه این کارو بکن:

1 هر خاستگاری ک برات اومد شرایطتو براش بگو یا قبول میکنه یا نه البته به خاطر شرایطت نری با یه ادم بد اخلاق یا بدون تفاهمو علاقه ازدواج کنیا

2 خودت خودتو تنها بکش بالا به خانوادتم کمک میشه

برای مادرت یه دل خوشی میشه

تو ارشد  داری سعی کن .بیشتر. خیلی بیشتر اول یه کار ساده با درامد کم بعد یه کار خوب گیرت اومد برو سراغش با سختی هم کار کن هم دکترا بگیر

از دو حالت خارج نیست که یا ازدواج میکنی و یه زندگی اروم تشکیل میدی

یا نمیکنی و با کارو تحصیلاتی ک داری مادرتو بعد مدتها به یه ارامش نصبی میرسونی

زندگیتونو سرپا میکنین  مهم هدفه تو میتونی  تلاشتو برای موفقیت بکنی

 

صلاح مملکت خویش خسروان دانند

۱۸ آبان ۹۴ ، ۲۳:۵۸ پریا1374
ناامیدنباش خواهرم چراتنهاباشی؟!خداکه هس توکلت به خداباشه خب عزیزم توخوشگلی وخواستگارداری خداروشکرارشدمیخونی سنتم واسه ازدواج خوبه ایشالاهمه چی درست میشه فقط ناامیدنباش عاقلانه تصمیم بگیر.یا علی

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۰:۰۰ سوال کننده
دوستان عزیزم ممنون از حرفهای امیدوار کنندتون بخداقسم امشب حس و حالم از همیشه بهتره چون شماهارو دارم و هر کلمه شمانور امیدی به قلب منه......                                                                        به کیمیا:به آقایی علاقمندشدم و ایشونم بهم علاقه داشت خواستگاری کرد ازم که بخاطر مسائلی که گفتم رو دلم پا گذاشتمو گفتم نه...             

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۲ ستاره
بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما حتما زندگی نامه طاهره جوان را بخونید....خیلی خیلی موثره


توی نت بزنید طاهره جوان...زن کارآفرین

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۴ ستاره
چهل و دو سال پیش وقتی من یازده سالم بود، سوختم. مادرم در حالی که بیشتر از هفده سال نداشت،سر زا رفت و من و برادرم بی‌مادر شدیم. پدرم بعد از مادرم با زنی ازدواج کرد که قبلا با مرد دیگری ازدواج کرده بود و چون بچه دار نمیشد، جدا شده بود. این خانم گفت هم دختر دارم و هم پسر و با هم زندگی می‌کنیم اما از آنجایی که خواست خدا چیز دیگری بود، این خانم در خانه پدرم سالی یک و در نهایت ده فرزند به دنیا آورد که یکی از برادران من شهید شد. وقتی نامادری‌ام این همه بچه آورد، من توی این بچه ها گم شدم.

آن موقع امکانات مثل الان نبود و ما بچه‌ها هم باید کار می‌کردیم. خانواده ما یک خانواده پرجمعیت بود و پدربزرگ و مادربزرگ ما هم با ما زندگی می‌کردند. دو اتاق تو در تو بود و این همه آدم. کار من این بوده که هر روز باید نان می‌خریدم، چایی را دم می‌کردم و بعد به مدرسه می‌رفتم. خلاصه آنکه آن روز که این اتفاق برایم افتاد نانوایی شلوغ بود و من داشت دیرم می‌شد.

وقتی آمدم خانه عجله کردم و قبل از پر کردن کتری گاز را باز گذاشتم و وقتی برگشتم به آشپزخانه که یک زیرزمین کاهگل بود، دیدم بوی گاز می‌آید.عقلم رسید که کبریت نزنم اما آمدم برق را روشن کنم تا بتوانم پنجره را باز کنم، آشپزخانه منفجر شد و یک موقع به خودم آمدم و دیدم دارم می‌سوزم. کتری آن روز دسته نداشت و من آن را بغل کرده و از پله‌ها پایین برده بودم. بنابراین جلوی لباسم خیس بود وگرنه در آنجا قلب و ریه‌هایم هم می‌سوخت. وقتی همه جا آتش گرفت، آنقدر هول شده بودم که به جای آنکه پله‌ها را برگردم و بالا بیایم، دویدم داخل آشپزخانه. بنابراین تا بیایند من را پیدا کنند، خیلی سوختم.


زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه می‌خواهم!
سه سال در بیمارستان بودم. در دو سال اول نتوانستم از تخت پایین بیایم. از شدت درد پاهایم را توی شکمم جمع کرده بودم و پایم همان جا چسبیده بود. نمی‌توانستند پانسمانم کنند. یک کرسی گذاشته بودند و یک ملافه سفید انداخته بودند روی آن و من آن زیر بودم. بالش زیر سرم را هم نمی‌توانستند کنار بکشند چون وقتی آن را برمی داشتند، سرم به سمت عقب می‌رفت و من از درد هوار می‌کشیدم، بنابراین چانه‌هایم هم چسبیده بود به گردن و سینه‌ام و لبم هم برگشته بود و همین طور چشمانم هم حالت بدی پیدا کرده بودند.

لثه‌ام هم سوخته بود و دندان‌هایم هم ریخته بود. بعد از دو سال، در اولین عملی که روی من انجام شد و پاهایم را باز کردند، خواستم خود را در آینه ببینم. تا آن موقع خودم را ندیده بودم و وقتی جلوی آینه رفتم باور نکردم آن کس که می‌بینم خودم هستم. موجودی دیدم که معلوم نبود چه بود و خیلی از آن ترسیدم اما وقتی خودم را تکان دادم و دیدم او هم تکان می‌خورد، فهمیدم آن موجود خودم هستم. بلافاصله غش کردم و افتادم.

موقع افتادن سرم هم خورد به جایی و شکست و پوست‌های نویی هم که تازه روی بدنم درست شده بود، قاچ خورد و خونریزی شروع شد. خیلی ناامید و ناراحت شدم و تصمیم گرفتم دیگر زنده نباشم. ناهار نخوردم و شام هم نخوردم. فکر می‌کردم اگر سه چهار وعده غذا نخورم می‌میرم بنابراین ناهار نخوردم و شام هم نخوردم و عوض آن فقط غصه خوردم. تصمیمم قطعی بود برای مردن. نزدیکای صبح داشتم از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. سیاهی کم کم می‌رفت و نور جای آن را می‌گرفت.

یک درخت خیلی قشنگ هم جلوی پنجره اتاقم در بیمارستان سوانح سوختگی بود و باد آرامی افتاده بود لای برگ‌هایش و آن را تکان می‌داد. با خودم فکر کردم همین یک ربع پیش همه جا تاریک بود اما الان روشن شده و برگ‌ها به این زیبایی تکان می‌خورند، چرا من باید خودم را بکشم. فرض می‌کنم همین طوری به دنیا امدم. خدا هست، شبانه روز هست، این همه آدم هستند. چرا من باید اینقدر ناامید باشم؟ یک نور امید رفت توی دل من و تصمیم گرفتم زنده باشم، زندگی کنم و به درد بخورم. هنوز وقت صبحانه نشده بود و همه خواب بودند. زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه می‌خواهم!
 

از سن دوازده تا سیزده سالگی بیست و چهار بار عمل کردم. در سن پانزده تا شانزده سالگی هم با آقایی که خودش هم هفتاد و پنج درصد سوختگی داشت ازدواج کردم. ماجرای ازدواج من هم جالب است.
مددکارهای بیمارستان در این سه سال که در بیمارستان بودم با زندگی من آشنا شده بودند و می‌دانستند مادر ندارم و درس نخوانده‌ام، هیچ کاری بلد نیستم و خلاصه آنکه آینده نامشخصی دارم، بنابراین آمدند با پدرم صحبت کردند و گفتند او باید برود هنر یاد بگیرد. پدرم موافقت نمی‌کرد اما آنها گفتند اگر قبول نکنید او را از شما می‌گیریم و به بهزیستی می‌سپاریم.

بنابراین پدرم قبول کرد و من به کارگاه کورس در جاده شهرری رفتم. در آنجا کارگاه تعمیرات رادیو و تلویزیون، ساعت‌سازی، عکاسی، نقاشی و طراحی، جوشکاری، خیاطی و سوادآموزی را آموزش می‌دادند. من در تمام رشته‌های آن کارگاه ثبت نام کردم. در آن کارگاه همه خانم‌ها و آقایان معلول بودند اما در بین آنها آقایی هم بود که سوخته بود، به همین خاطر توجهم به ایشان جلب شد و نگاهش کردم. او هم نگاه کرد. من دیدم دست و صورتش سوخته و بنابراین برای آنکه ناراحت نشود از اینکه به او نگاه می‌کنم، لبخند زدم.

مرا بردند به کلاسی که این آقا هم بود اما او کلاس اول را می‌خواند و من چهارم را. این جوان همان بود که بعد همسرم شد. همان روز اول که به آن کارگاه رفتم با ایشان آشنا شدم و خانواده ایشان هم یک روز بعد آمدند به خواستگاری من. بلافاصله هم جواب مثبت دادم چون می‌خواستم زندگی کنم. می‌خواستم کاری کنم که با مردم باشم. به خودم قول داده بودم کاری کنم که تنها نباشم.


روزی که من به آن کارگاه رفتم، من تازه کار بودم اما همسرم از چند ماه قبل آنجا بود. آنجا وقتی همسرم را دیدم گفتند که مسیر این آقا با شما یکی است و می‌توانید از او کمک بگیرید. ما فرصت پیدا کردیم نیم ساعت با هم پیاده‌روی کنیم. در میدان قیام از سرویس پیاده شدیم و از آنجا تا چهار راه مولوی را با هم پیاده امدیم و صحبت کردیم. همسرم جریان زندگی و سوختن‌اش و مشکلاتش را گفت و در پایان گفت وقتی مرا دید دلش لرزید و به این فکر افتاد که با من برای ازدواج صحبت کند. او بیست ساله بود و من شانزده ساله. پدرم موافقت نمی‌کرد اما من گفتم اجازه بده ازدواج کنیم. ما مثل هم هستیم و می‌توانیم همدیگر را درک کنیم.

خیلی روزهای سختی داشتیم. درآمد نداشتیم، باید کرایه خانه می‌دادیم، پول دوا می‌دادیم و همن‌طور باید زندگی‌مان را اداره می‌کردیم. سه ماه اموزش ما تمام شد. من همه چیز آنجا را یاد گرفته بودم. تا کلاس چهارم سواد داشتم. به همسرم گفتم بیا خیاطی یاد بگیر گفت نه، خیاطی کار زن‌هاست.من هم گفتم پس من می‌آیم جوشکاری یاد می‌گیرم. در کنار خیاطی جوشکاری یاد گرفتم و کنار اینها طراحی و نقاشی را. در کنار همه اینها در کلاس تعمیرات رادیو و تلویزیون، لحیم کاری می‌کردم. خلاصه اینکه همه آنچه که آنجا آموزش می‌دادند را تا حدودی یاد گرفتم. عکاسی، بافندگی با دست، قلاب‌بافی، آرایشگری و همه چیز را یاد گرفتم و وقتی کلاسم تمام شد از همه‌شان استفاده کردم.
 
در آن روستا همه را به اسم خانم دکتر می‌شناختند
وقتی کلاس مان تمام شد جمع کردیم و رفتیم به خانه مادر شوهرم در حصه که روستایی حوالی فرودگاه اصفهان است. نزدیک به نه سال آنجا ماندم. خانه مادرشوهرم چند تا اتاق داشت و من ازهمه این اتاق‌ها استفاده کردم. از همان موقع که در بیمارستان بودم، تزریقات را به صورت تجربی یاد گرفته بودم. می‌دیدم چطوری آمپول و سرم می‌زنند و یاد گرفته بودم. علاوه بر این گلدوزی و بافندگی هم می‌کردم و قالی بافی را هم از مادر و خواهر شوهرم یاد گرفته بودم. خیاطی و آموزش خیاطی هم که بود.

همه کاری می‌کردم و شاید باورتان نشود در حالی که خودم تا کلاس چهارم بیشتر درس نخوانده بودم، به دانش آموزان راهنمایی درس تقویتی می‌دادم. از یکی یاد می‌گرفتم و به آن یکی یاد می‌دادم. اعتماد به نفسم خیلی بالا بود. در آن روستا همه را به اسم خانم دکتر می‌شناختند. در هشت نه سالی که در آن روستا بودم خیلی چیزها یاد گرفتم. یکی از چیزهایی که یاد گرفته بودم مدیریت بود. آموزش رایگان بافندگی انجام می‌دادم، خانم‌ها می‌آمدند یاد بگیرند، کاموا می‌دادم به آنها که ضمن یاد گرفتن، برای من ببافند.

خود من تنهایی در یک ساعت یک لیف می‌بافتم اما وقتی به آنها یاد می‌دادم، در یک ساعت بیست تا لیف برای من می‌بافتند. به آنها یاد می‌دادم که چگونه می‌توانند کلاه ببافند و بعد به آنها کاموا می‌دادم و می‌بردند خانه شان. هم یک کار تازه یاد می‌گرفتند و هم فردای آن روز من بیست تا کلاه داشتم. آنها مفتی یاد می‌گرفتند و من مفتی صاحب کلاه می‌شدم. این یک بخش از درآمد من بود علاوه بر آن تزریقات، بخیه زدن، آرایشگاه، خیاطی و... خلاصه همه کاری می‌کردم.
 
دارم برای آن روستا مدرسه می‌سازم
من برای مردم آن روستا شخص به درد بخوری بودم. همه کار برای آنها کردم. به خانه هایشان می‌رفتم و برایشان تزریق انجام می‌دادم و همین طور خیاطی و آرایش. در آن روستا همه این کارها را یاد گرفتم. وقتی می‌رفتم این کارها را در حد اولیه بلد بودم. اما آنجا تمرین کردم، اشتباه کردم و یاد گرفتم. هشت سال آنجا کار کردم و کار یاد گرفتم و آنجا محل آغاز کار و موفقیتم بود. حالا که در اینجا کار می‌کنم و به جز درآمد کارمندهایم، ماهی حداقل بیست میلیون تومان درآمد دارم، آن روستا را فراموش نکرده‌ام و دارم برای آنجا یک مدرسه درست می‌کنم. نقشه آماده شده و به زودی مدرسه را خواهم ساخت.
 
از اول اعتماد به نفسم بالا بود
همسرم مثل من اعتماد به نفس نداشت. من وقتی با ایشان ازدواج کردم چادر سرم می‌کردم و دست‌هایم هم زیر چادر بود و سوختگی صورتم هم چندان دیده نمی‌شد و کسی چندان متوجه سوختگی من نمی‌شد اما همسرم همیشه دستش جلوی دهنش بود که سوختگی‌اش دیده نشود. آن دستش که زیاد سوخته بود، همیشه توی جیبش بود. همیشه نگران و سرش پایین بود. من برای اینکه او اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند، روسری سرم کردم و سعی کردم دستکش دستم نکنم.

وقتی با او بیرون می‌رفتم سرم بالا بود و هر کس به ما نگاه می‌کرد، لبخند می‌زدم. الان فرهنگ مردم بالاتر رفته. آن موقع تا نگاه می‌کردند می‌گفتند آخی، چی شد که سوختی. من ناراحت نمی‌شدم و جواب می‌دادم اما همسرم خودخوری می‌کرد. او هنوز هم آن اعتماد به نفس لازم را ندارد اما من از همان اول اعتماد به نفس داشتم. الان همسرم با من کار می‌کند. او تاکسی دارد و آژانس کارگاه من است و هر روز از مشتری‌های من می‌گوید که پشت سر من از اخلاق و کار من تعریف می‌کنند.
 
از اتاق دوازده متری تا زیرزمین ششصد متری
وقتی در کارم رشد کردم به همسرم گفتم برویم تهران، اینجا دیگر جا برای رشد من نیست. آمدیم تهران و در خیابان ادیب دروازه غار یک اتاق اجاره کردیم. صاحبخانه نداشت. یک اتاق بالا داشت و یک اتاق دوازده متری پایین که من اتاق پایین را اجاره کردم. این اتاق هم اتاق زندگی ما بود و هم اتاق خواب ما. هم در آن خیاطی می‌کردم و هم آرایشگاه داشتم. طراحی و نقاشی را کنار گذاشتم چون درآمدی نداشت.

در این اتاق دوازده متری با دو بچه قد و نیم قد، با دست خالی کارم را شروع کردم و به یک سال نکشید که خانه خریدم، شش ماه نکشید که برای همسرم ماشین خریدم. گفتم با ماشین از خانه بیرون برود سرذوق می‌آید و روحیه‌اش بهتر می‌شود. یک سال بعد از آن خانه‌ام را عوض کردم و در جای بهتری خانه خریدم. دو سال بعد آنجا را فروختم و آمدم در امیریه خیابان ولی عصر خانه خریدم. کارم خوب بود و علاوه بر این، تنها کار نمی‌کردم.

فکرم را هم به کار می‌انداختم که کارم اقتصادی تر باشد. روبروی خانه ما یک مسجد بود. من زیرزمین آن را اجاره کردم و کارم را به آنجا بردم. آن زیرزمین ششصدمتر بود و ششصدمتر برای کار من خیلی خوب بود. نود نفر خیاط را استخدام کردم. این نود نفر هرکدام هر روز چهارعدد لباس می‌دوختند و جمع کارشان سیصد و پنجاه شصت عدد لباس می‌شد و کارم به این صورت گسترش می‌یافت. از این حدود چهارصد عدد لباس، دویست عدد خرج اجاره و دستمزد خیاط‌ها می‌شد و بقیه آن به من می‌رسید. بنابراین درامد من به خوبی بالا رفت.

 
 

ویژگی‌های کار من
کار من با کارهمه فرق می‌کند. مشتری‌ها می‌آیند، می‌نشینند، لباس‌شان اماده می‌شود و آن را می‌برند. این روش را من از همان روستای حصه اصفهان شروع کرده بودم و به خوبی آن را انجام دادم و می‌دهم. از همان جا هم کار دسته جمعی را آغاز کرده بودم و هنوز ادامه می‌دهم. می‌خواستم در میان مردم باشم. می‌خواستم مردم مرا ببینند و به کارهای که می‌کنم اعتماد و به من احتیاج داشته باشند. وقتی مشتری می‌بینند کاری را که دیگران پنجاه هزار تومان می‌گیرند، من پانزده هزار تومان می‌گیرم و کارش هم زود آماده می‌شود، معلوم است که به من اعتماد می‌کنند و دوباره پیش من می‌آیند.

آن خانه دوازده متری، یک اتاقک کوچک زیر پله داشت و من آنجا یک صندلی گذاشتم، یک آرایشگر حرفه‌ای آوردم و گفتم اینجا کار کن، هر چه درآوردی، نصف مال تو، نصف مال من. در همان اتاق دوازده متری هم، چهار نفرخیاط آورده بودم، روی زمین می‌نشستند، خیاطی می‌کردند و بعد چرخ هایشان را هول می‌دادند کنار دیوار و می‌رفتند. من هم به کار آنها نظارت می‌کردم، برش می‌زدم، آشپزی و بچه داری‌ام را می‌کردم.

از همان جا مدیریت بر تعداد زیادی آدم را تمرین کردم و رسیدم به زیرزمین مسجد که نود نفر کارگر را داره می‌کردم. نود نفر خیلی زیاد است. آنها هر کدام اگر یک مشکل کوچک حل نشده داشتند، کارم درست پیش نمی‌رفت بنابراین یک خانم را استخدام کردم که با خیاط‌ها مشاوره کرد و نظرات و مشکلات آنها را جمع و دسته بندی می‌کرد و به من گزارش می‌داد. جوابگوی مشتری‌ها هم همین خانم بود. یک خانم خوش برخورد و صاحب درک را استخدام کرده و به او حقوق خوب می‌دادم تا کارها را زیر نظر داشته باشد. بعد گفتم چرا خودم وقت بگذارم برای بچه داری و آَشپزی. مستخدم گرفتم که در خانه آشپزی کند و همین طور پرستاری که بچه‌هایم را نگه دارد. یعنی از وقتم درست استفاده می‌کردم و ضمن استفاده درست از وقتم، کارآفرینی می‌کردم و به درد مردم می‌خوردم.
 
آموزشگاه رایگان
همیشه سعی کردم به مردم کمک کنم. من به اندازه لازم دارم و بیشتر از آن احتیاج ندارم. هر ماه برای رضای خدا دو سه تا جهیزیه می‌دهم. جهیزیه آن چنانی نیست اما آنقدری هست که دو جوان بتوانند زندگی شان را شروع کنند. سعی می‌کنم برای آنها که نمی‌توانند عروسی آسان بگیرم تا جایی که می‌توانم کمک می‌کنم که آنها که نیازمندند بتوانند زندگی شان را آغاز کنند.

خیاط‌هایی که اینجا کار می‌کنند و خیاط‌هایی حرفه‌ای هم هستند را، خودم آموزش داده ام. کار دیگری که در اینجا انجام می‌دهم آموزش رایگان است. خودم آموزش نمی‌دهم. مربی می‌گیرم و او با درسی که خوانده می‌آید اینجا درس می‌دهد. سیستم آموزش رایگان ما با آموزشگاه‌های دیگر فرق می‌کند. من از تجربه سی و هشت سال کارم استفاده می‌کنم و آنها که اینجا آموزش می‌بینند، خیاطی را بهتر یاد می‌گیرند.

در اینجا از آنهایی که ندارند و نمی‌توانند پول بدهند، چیزی نمی‌گیریم و آنها که دارند و می‌توانند شهریه بدهند، خودشان شهریه می‌دهند و ما از این شهریه که می‌گیرم به مربی حقوق می‌دهیم. من به آنها که اینجا آموزش می‌بینند کمک می‌کنم مزون بزنند و یا آنها را استخدام می‌کنم. نمی‌گویم هزاران نفر اما صدها نفر در این آموزشگاه، آموزش دیده‌اند. خیلی از آنها در خانه یا جاهایی که اجاره می‌کنند کار می‌کنند. درآمد خوبی دارند. بیست و دو نفر هم هستند که پیش من کار می‌کنند و همه را هم بیمه کرده ام.
 
با فکر کار کردم که به اینجا رسیدم
در طبقه بالای خیاطی، آرایشگاه ماست. در این آرایشگاه دوازده نفر کار می‌کنند. مشتری که به اینجا می‌آید و پارچه را می‌دهد، بسته به نوع کار، یکی دو ساعت وقت دارد که می‌تواند از آن استفاده کند. او در این فاصله به آرایشگاه سرمی‌زند و از وقتش درست استفاده کند. قیمت خدمات آرایشگاه ما هم یک چهارم جاهای دیگر است، بنابراین برایشان می‌صرفد که به خیاطی و آرایشگاه ما بیایند و می‌آیند. سیاست کاری‌مان را بر این اساس که مشتری از وقتش درست استفاده کند تعیین کردیم و این چیزی نیست که مردم متوجه آن نباشند. خانم‌ها می‌آیند به چند کارشان با قیمت خیلی پایین‌تر می‌رسند و این به نفع همه ماست.

ما دستمزد کمتری می‌گیریم اما چون مشتری ما زیاد است، درآمد بالایی داریم. الان آرایشگاه‌ها باید بنشینند تا مشتری بیاید اما در آرایشگاه ما مشتری‌ها صف می‌کشد. دختران من در آنجا کار می‌کنند. دختر بزرگم مهندسی گیاه پزشکی خوانده است. دختر دیگرم لیسانس طراحی و ژورنال شناسی را خوانده است که مربوط به کار من می‌شود. وقتی من نیستم دخترم برش می‌زند. برش زدن در خیاطی خیلی مهم است. ما اصلا از سانتی متر استفاده نمی‌کنیم. به مشتری نگاه می‌کنیم و لباس را برش می‌زنیم.

مشتری‌های جدید از این شکل کار ما تعجب می‌کنند اما ما به کارمان خیلی وارد هستیم و آنها بعد که می‌بینند لباس‌شان چقدر خوشگل شد می‌روند تبلیغ کار ما را می‌کنند. پارچه می‌خرند و تا شوهرشان همین اطراف چهار تا مغازه را نگاه می‌کند، با لباس آماده و شیک به او ملحق می‌شوند. با فکر کار کردم که به اینجا رسیدم.
 
 
از سوختن هم برکت ساختم
وقتی شش ساله بودم، نامادری‌ام برای آنکه مرا تنبیه کند، وقتی از خانه بیرون می‌رفت می‌گفت یک جا بنشینیم و تکان نخورم. من هم بچه بودم و بلند می‌شدم این طرف و آن طرف می‌رفتم و بریز و بپاش خودم را می‌کردم و او برمی گشت و مرا تنبیه می‌کرد چون می‌فهمید بلند شده‌ام. دو سه بار که کتک خوردم، فکر کردم ببینم او از کجا می‌فهمد. به این نتیجه رسیدم که او مرا روی گل‌های قالی می‌نشاند و جای مرا نشان می‌کند.

این دفعه خودم جا را معلوم کردم و وقتی رفت بلند شدم هر کار که دوست داشتم کردم و در پایان وقتی صدای در را شنیدم دویدم رفتم تا همان جا که او مرا در آن نشانده بود. وقتی وارد شد گفت تنبیه نمی‌شوی چون از جایت تکان نخورده‌ای. من از همان موقع فهمیدم اگر فکر کنم کتک نمی‌خورم. نداشتن مادر باعث شد من خود ساخته شوم. گلی که در گلخانه و در شرایط خوب می‌روید خیلی زود پژمرده می‌شود و عمرش به پایان می‌رسد اما گل‌هایی که در صحرا می‌رویند سفت و محکم می‌شوند.

من اگر مادر داشتم شاید مثل اغلب خانم‌های معمولی بودم اما چون مادر نداشتم خیلی سختی کشیدم و محکم تر شدم. باران و باد مرا تکان نداد و از بین نبرد. وقتی که بچه بودم همیشه جای خالی مادر را احساس می‌کردم اما الان فکر می‌کنم این قسمتم بود که اینقدر سفت و محکم بشوم. من در بیمارستان خیلی سختی کشیدم. در طول سه سال بیست و پنج بار عمل شدم ما الان فکر می‌کنم حتی این سوختگی هم برای من خیر و برکت داشت. درست است سختی کشیدم اما در کنار آن کلی هم لذت بردم. الان خانواده اهلی و سالمی دارم، بچه‌هایم تحصیلات بالایی دارند و موفق هستند و شوهران موفقی دارند و زندگیم خدا را شکر خوب است.

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۷ یه خانم
احسنت به شرلوک هلمز
کاملا موافقم

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۴۲ سوال کننده
به من م: فدای قلب مهربون شما بشم الهی،مرسی بابت همدردیت عزیزم.یکی از دستام کامل سوخته متاسفانه که حتی خودم با دیدنش حالم بد میشه چه برسه به دیگران.همیشه باید کاملا پوشیده باشم و هیچ جا نمیرم اصلا.                                                                                                                               به نرگس۳۱۳: ممنون از لطف و محبتت نرگس جان.بابت سوختگی اقدام کردم ولی دکترا گفتن منتظر معجزه نباش با جراحی تغییر زیادی نمیکنه البته هزینشم زیاده متاسفانه واسه همین قیدشو زدم.برادر دارم عزیزم.اتفاقا بخاطر مشکلات خیلی گوشه گیرو تنهام و فقط با خدا میتونم رازونیاز کنم.                                                                                                                                                                                                                                 به سینا: ممنونم داداش گلم.کاش همه مثل شما انقد خوش قلب بودن.زنده باشیدالهی.  

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۱:۵۹ سوال کننده
دوستان عزیزم دلم نیومد این مطلب رو نگم که پدرم باوجود اعتیاد و همه کمبودا و مشکلاتی که زندگیمونو نابود کرد اما انقدی شرافت و غیرت تو وجودش داشت که هنوزم که هنوزه با وجود سن بالا و ضعف جسمانیش کارگری میکنه و با نون حلال مارو بزرگ کرد،اشتباه کرد و از لحاظ عاطفی هیچوقت حس نکردم که پدر دارم ولی بازم دستشو میبوسم بخدا.انصاف نیست اگه همه چیزشو ببرم زیر سوال.قلبم از دیدن وضعیتش اتیش میگیره.هرچقدم به عمق مشکلاتم فکر میکنم بازم به این میرسم که هنوزم بعد از خدا فقط پدرومادرمو دارم حتی اگه نصفه نیمه باشن...

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۲:۲۱ سوال کننده
به ابراهیم: منم قطعا مثل هر انسانی دوست دارم که ازدواج کنمو همسرو فرزند داشته باشم اتفاقا بیشتر از یه فرد معمولی نیازدارم چون همه زندگیم پر از کمبود بوده چون هیچ خاطره خوشی ندارم که بگم چون به راحتی به ارامش به محبت به عشق نیاز دارمو هیچکدوم از اینارو تا به امروز تجربه نکردم همش فقر بود و دعوا همش نداری بود و گرسنگی همش لباس کهنه بود و...بعدشم سرشکستگی و احساس حقارت.عشق و محبت که واقعا برام غیرقابل درکن. ازدواج و داشتن یه همسر خوب واسه ادمی مثل من با اینهمه کمبود کعبه اماله ولی کی منو با این شرایط قبول میکنه واقعا.دنبال مدرک و درس رفتم واسه نجات واسه لمس یه لحظه ارامش که فعلا بهش نرسیدم.نمیدونم حکمت خدا چیه که به بعضیا همه چی میده و به یکی مثل من چندتا مشکلو باهم داده!!!ولی بازم شکر شاید از من بدترم وجود داره.مرسی از راهنمایتون برادر خوبم.

۱۹ آبان ۹۴ ، ۰۲:۵۵ سوال کننده
به شرلوک  هلمز:مرسی از راهنمایی منطقی و خوبتون دوست عزیزم.منم دقیقا دنبال این هستم که با تلاش خودم زندگیمو درست کنم باورکنید خدای من شاهده شب و روز با وجود تمام مشکلاتم درس خوندم که دانشگاه دولتی قبول بشموهزینه دانشگاه حذف بشه و امیدوارم به لطف پروردگار با وجود تمام سختیهای پیش رو واسه پیدا کردن یه کار مناسب بالاخره نتیجه زحماتمو بگیرم و زندگیموخودم از نو بسازم.ممنونم از شما.

۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۳:۱۹ به سوال کننده عزیز
سلام خانم عزیز باور کن و باور کن وضع خانواده ما از شما افتضاحتره.مشکلاتتو ضربدر100 کن.منم محبت ندیدم منم پدرم معتاده و.......
متاسفانه نمیتونم بگم منم مث تو تلاش کردم برا درس توکل بر خدا.الانم کارشناسیمو گرفتم دنبال کارم شاید خدا رحمی بکنه به حال من.
فقط تنها تفاوت من و شما اینه که من سوختگی ندارم در عوضش دوبدبختی دیگه رو بدنم دارم.
این روزا خیلی کسل و نا امیدم بیکاری ادمو دیوونه میکنه .با اینکه ادم معتقدی ام ولی به سرم میزنه بلایی سر خودم بیا م شیطان بدجور داره وسوسم میکنه.
فک کنی من لباس کهنه نپوشیدم الان مانتویی دارم مال ترم اول دانشگامه خوشم میاد هنوز تازه مونده اصلا یه برکتی داره نگو رنگشم نمیره بعد 5 سال بی شعور.همیشه کهنه ی خواهرمو پوشیدم خوب شد بعد من دختری نبودخخخخخ.وگرنه باید پلاستیک میپوشید.
کاش پدر من فقط معتاد بود دستشم میبوسیدم فک میکنم الان تو نهایت مشکلاتم یعنی بدترین پدر عین چیزی که بیشترین و اخرین حد کش یه مشکله .
متاسفانه نمیشه همه چیزو گفت .تو حداقل بابات معتاده .ما هردوشون مشکل دارن خخخخ.
بیا تا همدیگرو بغل کنیم به درد هم بخندیم و بگیم که عمر ما میگذره پس منتظر پاداش اخرتیم تا چشم رو هم بذاریم قیامت رسیده بعد مدتی نیازامونم سرگرم میشن.بیا بریم تو کار اخرت توشه ای جمع کنیم.
حرف این پسرام باور نکن شاید خودشون موافق باشن ولی خانوادهاشون نمیذارن مگه فامیلی و هکسایه بیاد جلو .یا اینکه طرف عاشقت باشه.ولی بنظرم مشکلت هیچی.
اگه مشکلات مارو میدونستی به مشکل خودت میخندیدی.پس بخند دنیا ارزش نداره افسرده شی زشت بشی.
از فضل خدا نا امید نشو اگه بخواد میزنه پس کله یه ادم با معرفت و خوب میاد ظرفت.
شایدم دوباره امتحانمون کنه کاش نکنه من دیگه ظرفیت ندارم.
ولی در کل به این یقین دارم که همه مشکل دارن و مشکلشون براشون بزرگه هر کی به اندازه ظرفیتش بدون ما ظرفیتمون بالاتره.بدون خدا چیزای دیگه بهت داده مث عقل و هوش بالا نجابت و پاکی و درک.خیلی چیزا.
هر کسی اینجور نیست الان خیلیا الوده گناه شدن.
حتما کلشو بخون چون از ته دل و با صداقت نوشتم

۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۲۷ رویا

زندگی فراز و نشیب داره.بعد عزیزم هیچکی بی عیب و نقص نیست.

درباره : انجمن پزشکی درمانی , درمان های جنسی و زناشویی / سلامت جنسی ,
بازدید : 183 تاریخ : سه شنبه 19 آبان 1394 زمان : 20:42 نویسنده : درمان وب نظرات ()
مطالب مرتبط
  • علت و درمان ورم کردن دست و پای زن باردار و حامله علت و درمان ورم کردن دست و پای زن باردار و حامله
  • چگونه دندان های خود را سفید کنیم؟ , راهکارهای سفید کردن دندان ها با استفاده از مواد طبیعی چگونه دندان های خود را سفید کنیم؟ , راهکارهای سفید کردن دندان ها با استفاده از مواد طبیعی
  • راه درمان سرماخوردگی فوری در یک روز ,  درمان فوری سرماخوردگی , درمان فوری آنفولانزا , راه درمان سرماخوردگی فوری در یک روز , درمان فوری سرماخوردگی , درمان فوری آنفولانزا ,
  • راه درمان و رهایی از سرفه راه درمان و رهایی از سرفه
  • درمان سرفه , درمان سرفه خشک درمان سرفه , درمان سرفه خشک
  • بهترین روشها برای کم کردن وزن و از بین بردن چربی دور شکم بهترین روشها برای کم کردن وزن و از بین بردن چربی دور شکم
  • علل اصلی ناباروری و نازایی مردانه علل اصلی ناباروری و نازایی مردانه
  • رابطه پوشیدن لباسهای تنگ و ناباروری آقایان رابطه پوشیدن لباسهای تنگ و ناباروری آقایان
  • آی وی اف رایگان در بیمارستان /  IVF و IUI به صورت رایگان آی وی اف رایگان در بیمارستان / IVF و IUI به صورت رایگان
  • آب یخ دشمن کبد آب یخ دشمن کبد
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    تبلیغات
    [تبلیغات شما در اینجا]

    آمار سایت
  • کل مطالب : 76
  • کل نظرات : 5
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 15
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 34
  • بازدید امروز : 83
  • باردید دیروز : 52
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 5
  • بازدید هفته : 406
  • بازدید ماه : 1,140
  • بازدید سال : 16,845
  • بازدید کلی : 119,492
  • مطالب

    هدف از این انجمن پرسش و پاسخ در زمینه مسائل خانوادگی و زناشویی ایران می باشد ، انجمن پزشکی درمانی ، درمان وب ایران